آشنایی با قدم یک

بنام خدا. ما اقرار کردیم که در برابر اعتیادمان عاجز بودیم و زندگیمان غیر قابل اداره گردیده بود.این عبارت چیزی بود که در ابتدای سر فصل قدم یک نوشته شده بود.هدف از آشنا شدن با  قدم یک این بود که من با تمام وجودم به در ک این مطلب برسم که در برابر بیماری اعتیادم  عاجزم و به واسطه همین بیماری زندگی از دست من خارج شده وهیچ مدیریت ونظارتی بر آن ندارم و با بحران وآشفتگی روبرو شدم . خوب درک این مطلب چیزی نبود که بسان یک اتفاق آنی و لحظه ای در وجود من رخ بده .من هنوز با بیماریم آشنا نشده بودم حتی نمیدونستم که من چه بیماری دارم و این بیماری چه خصوصیتی داره البته با حضور مرتب تو جلسه به این درک رسیده بودم که باید قدمها رو کار کنم و به اون نیاز دارم که این  درک میتونست آمادگی خوبی باشه واسه کارکردن قدم. بهبودی من از همین قدم استارت میخورد ونیازمن این بودم که قدمهایم رو بصورت منظم دنبال کنم آخه من هر کاری رو که شروع میکردم بدون برنامه ریزی ونظم بود وکارام و نیمه و نصفه رها میکردم و هیچ موقعه یادم نمیاد  که یه کاری رو تا آخر مسئولیتش رو قبول کرده باشم و به انجام رسونده باشم . اما این کار با همه کارهایی که انجام داده بودم فرق میکرد چون مسئله بهبودیم بود وباید اونو میگذاشتم در اولویت تمام کارام بهر حال به کمک خداوند و راهنما و مدد رسانی دوستان استارت اولیه رو زدم و اونم شناخت بیماری بوددر قدم یک من میبایست با به تمرین در آوردن اصول روحانی صداقت.  روشنبینی ـ  تمایل  فروتنی . پذیرش بهبودی خود را تقویت میکردم   من در ابتداء فکر میکردم مشکل اصلی من مواد مخدره و به این نیت پا به انجمن گذاشتم که مواد مصرفیم رو کنار بذارم اما  از قسمتهای بیماریم اطلاعی نداشتم ’بیماری من جنبه های مختلفی داشت که از زاویه های مختلف باید بهش نگاه میکردم من از جنبه روحی. فکری و جسمی بیمار بودم . بیماری اعتیاد از جنبه روحی از من شخصیتی خودمحور و دیکتاتور ساخته بود که فکر میکردم همه دنیا زیر سلطه من قرار داره و همه میبایست مطابق میل و اراده من رفتار کنند واگر کسی بر خلاف میل من رفتار میکرد میخواستم اونو از صحنه زندگیم خارج کنم همیشه احساس پوچی وبی ارزشی روتجربه میکردم احساس میکردم که دنیا حکم جنگل روداره وبرای بقاء خود  بایدجنگید (بکش تا زنده بمانی) همیشه احساس خلع و کمبود میکردم ودائم  در صدد کنترل اوضاع وشرایط بودم . از جنبه فکری همیشه اشتغال فکری داشتم در تمام زمینه ها مخصوصا تهیه ومصرف مواد مخدر(انحراف فکری . اشتغال فکری.وسوسه فکری )از جمله چرخه های نظام فکری من محسوب میشدن که دایئما مرا سوق میدادند به سمت مصرف مواد که این چرخه مرتبا تکرار میشدن .از جنبه جسمی اجبار در مصرف داشتم بیماری اعتیاد یه بیماری لاعلاج و کشنده ای محسوب میشد که درمان شناخته شده ای نداشت ام بهر حال میشد اونو در نقطه ای از فعالیت باز داشت وسر انجام با کارکرد قدمها به بهبودی دست پیدا کرد من فهمیدم که اعتیاد ترک کردنی نیست ما فقط میتونیم مواد مخدر رو ترک کنیم یه معتاد نمیتونه بیماریشو از خودش جدا کنه اما میتونه در کنار همین بیماری با دستاوردهای بهبودی از زندگیش لذت ببره وبدون مصرف مواد زندگی خوبی رو تجربه کنه من میبایست افق دیدم رو نسبت به اعتیادم وسیعتر میکردم و اعتیادم رو فقط  منحصر به مصرف مواد مخدر نمیدونستم بلکه روند فعالیت اونو از همه جنبه ها وجودیم مورد برسی قرار میدادم .در وجود ما معتادا یه قسمتی از بیماریمونه که به ما میگه ما معتاد نیستیم و با رو آوردن به ابزارهای مختلف میخواد این واقعیت رو در وجود من به تحلیل ببره ود نهایت اونو انکار کنه من بامقایسه کردن بیماری خودم(نوع مواد مصرفی . مقدار مصرف رجوع کردن به یه سری امتیازها مثل شغل خانواده تیپ وقیافه سطح سواد وغیره ) با  دیگران میخوام به خودم بقبولانم که وضعیت من بهتر از دیگران هست و من معتاد نیستم یا اگه هستم به بغرنجی اعتیاد دیگران نیست  و حالا حالا ها تا آ]ر خط فاصله دارم این قسمت از بیماریم که درواقع سپر بسیار محکمی هست در برابر پذیرش واقعیتها باید شناسایی میکردم ومیپذیرفتم که دیگه نباید با سرزنش کردن دیگران ویا مقایسه کردن خود را بادیگران و رو اوردن به یک سری توجیح و بهانه ها که وجود خارجی ندارن زمین گیر کنم واز پذیرفتن حقیقت سر باز زنم  که با کار کرد قدمها روز به روز در برابر واقعیتهای اعتیادم سر تسلیم فرو آوردم سعی کردم اونو انکار نکنم ودر واقع زمینه مناسبی برای آشتی کردن با اصول روحانی صداقت فراهم اوردم صداقت واسه ما معتادا  به مصداق  پادزهری بود بر افکار بیمارگونه ما  وبا این اصول روحانی بود که میتونستم علفهای هرز ناصادقی رو سمپاشی کنم و اجازه رشد و فعالیت به بیماریم ندم . من مرتبا در جلسه مشارکت صادقانه میکردم و با تمام وجودم سعی میکردم اقرار صادقانه ای داشته باشم چون میدونستم مشارکت صادقانه و اقرار صادقانه میتونه منو به پذیرش برسونه که سلولی به آنچه میگویم اعتقاد پیدا کنم و اونو بپذیرم آخه من فهمیده بودم (پذیرش تنها راه حل مشکلات من هست)  بیماری من یعنی ناصادقی پنهان کاری و رد کردن واقعیتها. با رجوع کردن به گذشته اعتیادی واین که من در گذشته چه دیدگاهی به اعتیاد داشتم و چه جوری به اون نگاه میکردم وتا چه اندازه در برطرف کردن واز بین بردنش موفق بودم ویا به شکلی از روی آن عمل میکردم خیلی به من کمک کرد که پی به بی قدرتی خودم ببرم و بفهمم که با چه حریف قدری رو برو بودم و همچنین دلیل شکست ونا کامیم رو در ترکهای قبلی شناسایی کرده و حقایقی رو کشف کردم که تصورات باطل مرا  در رابطه با اینکه من میتونم مصرفم رو کنترل کنم نقش بر آب کرد من فهمیدم وقتی نیروی محرک ما در زندگی خارج از کنترل مان باشد عاجز هستیم اعتیاد ما مطمئنا شرایط چنین نیروی پیش برنده وغیر قابل کنترلی را دارد و  چشم من به روی این حقیقت باز شد که من هیچ مدیریتی در ساماندهی زندگیم نداشتم و درواقع یک ورشکست تمام عیار بوده ام اعتیاد کنترل زندگی منو بدست گرفته بود ومن به واسطه عمل از روی آن به استقبال یک زندگی مرگبار رفته بودم من از جنبه روحی . فکری. جسمی. عاطفی. معنوی. شخصیتی.   اجتماعی فرهنگی خونوادگی مالی وغیره ورشکسته شده بودم اعتیاد همه چیزو از من گرفته بود اما  قبل از آشنایی با قدم یک هم هنوز فکر میکردم هیچ مشکلی جز مصرف ندارم  تا لجن تو کثافتای اعتیاد غرق بودم اما باز احساس توانایی میکردم  خدا را شکر میکنم که قدم یک به من فرصتی داد که صادقانه به مسائل نگاه کنم واین صداقت باعث شد  من واقعا به دنبال راه حل بگردم  و فهمیدم نیاز به کمک دیگران دارم و با کارکرد قدمها باید محور فکری و احساسی من تغییر میکرد من فهمیدم وقتی از رو بیماریم رفتار میکنم شخصیت من تغییر میکنه  من برای رسیدن به اهدافم از روی بیماریم عمل میکردم خودمحور میشدم حق و حقو ق دیگران رو محترم نمیشمردم یه جاهایی بی رحم میشدم یه جاهایی پست و فرومایه میشدم یه جاهایی مظلوم نمایی میکردم یه جاهایی متکبر میشدم در بیشتر مواقع شخصیت کاذب ودروغین به اجرا میگذاشتم که با شناسایی اون خیلی بیماریم رو شناختم تو قدم یک من میبایستی تسلیم میشدم اونم بدون قیدو شرط  وقتی به برنامه اعتماد پیدا کردم وفهمیدم که سعادت منو میخواد تونستم راحتر این کار و انجام بدم در رابط با مصرف مواد دیگه خودم رو خلع صلاح کردم هر چه را که برام جنبه تحریک شدن و وسوسه داشت از خودم دور کردم مثل مواد مخدر ارتباط با مصرف کننده رفتن تو محل مصرف وهر چیزی که یادآور مصرف بود حتی دکور اتاقم و تغییر دادم . جلسه رفتن رو در اولویت کارام قرار دادم قدم کار کردن خدمت کردن مشارکت و کارهایی که مربوط به بهبودیم میشد انجام دادم از یه سری چیزا خودم رو مراقبت کردم مثل گرسنگی خستگی عصبانیت تنهایی و بیشترین اوقاتم رو با دوستای بهبودی بسر میبردم دیگه قصد نداشتم برای خودم دستاویزی قرار بدم برنامه هر چه گفت پذیرفتم دیگه نمیخواستم اونو تست کنم و بعد از قدم یک احساس صلح میکردم دیگه جنگی با بیماریم نداشتم اما به خاطر اینکه فهمیده بودم که این همه مشکل دارم دچار یک نو خلاءی بودم که با ادامه قدمها میبایست اونو بر طر ف میکردم و با یک دید باز خودم رو آماده کردم که مسئولیت بهبودیم رو بپذیرم ونقش نیروی برتر را تو روند بهبودیم انکار نکنم وخودم را آماده کردم برای کار کردن قدم دو این مطالب تجربه شخصی من از کار کردن قدم یک بود

  
نویسنده : محمود سعادت ; ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ بهمن ،۱۳٩٠
تگ ها : قدم یک