معجزه

بنام خدا    :    آخرای دوران مصرفم بود دیگه هیچی ازم باقی نمونده بود.زندگی برام مثل جهنمی سوزان بود که وجودم و هر لحظه خاکستر میکرد دیگه یادم رفته بود که کی هستم و یادآوری دوران خوش قبل از اعتیاد قلبم وآتیش میزد یادم میومد زمانی رو که ورزشکار بودم وزنه های سنگینی رو که کمتر کسی میتونست بلند کنه به راحتی بلند میکردم وغرق غرور جونی و طراوت اون بودم اما حالا یه مشت پوست واستخون بودم. یادم میومد زمانی که سر سفره عقد بودم و آرزوی خوشبختی رو داشتم که میخوام با همسر مورد علاقم ازدواج کنم. اما اینا فقط یه مشت خاطره بود که ذهنم و مشغول میکرد واقعییت چیز دیگه بود . رابطه من وهمسرم تیره وتار شده بود وهر لحظه آرزوی مرگ منو داشت . وقتی وارد خونه میشدم پسرم سعی میکرد بیاد طرفم اما همسرم داد میزد بیا اینطرف پدرتو سالهاست که مرده . دلم پر از درد میشد وغصه وجودم رو میگرفت .سرم و بالا میوردم و میگفتم خدایا  اگه هستی یه کاری کن طاقت دیدن این صحنه ها رو ندارم . اون شب مثل همیشه رفتم موادم و مصرف کردم که غم وغصه مو فراموش کنم بیشتر از همیشه مواد مصرف کردم اما اینگار غم وغصه رفتنی نبود یا مواد قدرت پوشوندن این همه غم و غصه و درد و رنج رو نداشت . در بین راه یه کتاب از شعرهای فرغ فرخزاد رو برای همسرم ویک جعبه زولبیا و بامیه گرفتم وبا یک حال زار و   پریشونی راهی خونه شدم  . در زدم پسرم رضا در و باز کرد اونو بغل کردم و وارد خونه شدم همینکه همسرم رو دیدم سلام کردم جوابمو نداد با دیدن حال و روزم که مواد مصرف کرده بودم پر از خشم و عصبانیت شد وبا ادا کردن بدترین واژه ها منو از خونه بیرون انداخت هیچ قدرتی برای مقابله نداشتم پسرم داد میزد بابا رو بیرون نداز مامان جون در و باز کن تا بابا بیاد داخل . من تو کوچه غربت و تنهایی سر به دیوار زده بودم و گریه میکردم به حال لگد مال شدن هویتم و از دست دادن ارزشهای انسانیم هر چه البتماس کردم که در و باز کن راه بجایی نبردم صدای گریه همسرم رو میشنیدم و صدای ناله فرزندم هر سه نفرمون از حال و روزی که اعتیاد واسمون درست کرده بود گریه میکردیم. کوچه غربت و تنهایی شاهد گریه مردی بود که به چشم خود میدید که همه چیزش رو از دست داده مونده بودم که کجا برم چون هیچکسی  اعتنایی به من نمیکرد. شب بود همه جا از تاریکی پر بود و من برای اینکه از دست سرما و مامورا و طلبکارها در امون باشم رو به پارک اوردم و پشت درختها روی نیمکتی دراز کشیم غصه امونمو بریده بود واشک چشمامو رها نمیکرد یه لحظه یاد مادرم افتادم و فکر کردم برم پیش اون  اما تردید داشتم که منو راه بدن راهی شدم وقتی به در خونه رسیدم در زدم صدای مادرم رو شنیدم وقتی در و باز کرد چشمش که به من افتاد ترسی و گفت چی میخوای گفتم یه امشب و راهم بده که جایی واسه موندن ندارم با خواهش و تمنا وارد خونه شدم ماه مبارک رمضان بود همه جا صدای دعا و نیایش بگوش میرسیداونشب شب نوزدهم ماه مبارک بود شب ضربت خوردن حضرت علی (ع)  مادرم غذا اورد اما هیچ میلی به غذا نداشتم مادرم یواشکی داشت گریه میکرد به حال و روز فرزندی که هیچی ازش نمونده بود رفت آلبوم عکسهای گذشته منو اورد و گفت نگاه کن چه بودی و چی شدی وقتی آلبوم و دیدم انگار اتفاقی تو وجودم افتاد تازه یادم امد که من کی بودم وچه بر سر من امده عکسهای نوجوانی عکسهای جبهه رفتنم و کودکیم امدم پشت بام هوا بارونی بود دلم پر از غصه یهو عقده چندین و چند ساله من ترکید و منهم مثل آسمون شروع به گریه کردم صدای گریه من سکوت شب و شکسته بود و زار زار گریه میکردم مادر امد منو داخل برد و گفت گریه نکن خدا بزرگه یاد خدا افتادم و گفتم خدا اگه صدای منو میشنوی کمکم کن . صبح که شد مادرم گفت بیا برو که اگر فهمیدن اینجایی به من چی میگن یادم میاد که مادرم قرآن رو اورد و منو از زیر اون رد کرد یاد زمانی افتادم که جبهه میرفتم گفت خدا پشت وپناهت امدم بیرون اینبار نمیدونستم باید کجا برم یه فکری به سرم زد که دبرم خونه یکی از اقوامم که با هم مصرف میردیم وقتی رفتم خانومش اجازه نمیداد میگفت شوهرم ترک کرده اگر امدی اینجا اونم مصرف میکنه گفتم قول میدم و با یه زحمتی رفتم داخل اون شب تمام بدنم درد میکرد واز شدت درد سرم رو به دیوار میزدم دوستم  امد شروع کرد به مصرف مواد گفتم مگه ترک نکردی گفت کی ترک کرده که من دومیش باشم همسرم اصرار میکنه ترک کن منهم بهش میگم باشه واما نمیشه بهم تعارف کرد گفتم کار من از این چیزها گذشته مواد مخدر دیگه بهم کار نمیده ده برابر اینی که مصرف میکنی مصرف میکردم اما بازهم جواب نمیده اونشب به یک آگاهی برتری رسیده بودم خدا اشتهای شدید به مواد مخدر رو از من گرفته بود و من تونستم در کنار اون مصرف کننده به مدت 16 روز ترک کنم و بعد از اون خانواده همسرم به اتفاق پسرم امدن و منو به خونه خودشون بردن اما همسرم هنوز باور نمیکرد که ترک کرده باشم به خاطر همین یکی از بچه های انجمن رو اورده بود که تایید کنه که من پاکم و بعد از تایید منو به خونه خودم بردن وهمسرم برای پاک موندن و بهبودیم پیشنهاد کرد که به جلسه معتادان گمنام برم که دیگه با برنامه بهبودی آشناد شدم انشاء الله در پیامهای بعدی خواهم گفت که چگونه بهبودیم رو دنبال کرد              

  
نویسنده : محمود سعادت ; ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ دی ،۱۳٩٠
تگ ها : معجـزه